زندگي به سبك شهدا - قسمت اول
هميشه وقتي نظر نيروهاي آموزشي را راجع به مربي ها مي پرسيديم ، توي بحث جديت و سخت گيري ، خالو رتبه اول را داشت . مي گفتند : خدا اين آقاي خالو رو با اين اخلاقش نصيب گرگ بيابان نكنه .
حتي بعضي وقتها عليه او شعار مي نوشتند . همين نيروهاي آموزشي وقتي مي رفتند منطقه ، كلي دعا به جانشان مي كردند . بارها مي شد كه وقتي برمي گشتند ، مي آمدند پادگان و مي گفتند ما سالم برگشتنمون رو مديون آموزشهاي برادر خالوييم .

هرچه توي عالم كار و آموزش جدي بود و با هيبت ، توي عالم دوستي ، صميمي بود وبا صفا . اوايلي كه آمده بود مشهد ، يك روز من( احمد سمرقندي ) و ميرشاد ، و فرمانده پادگان را دعوت كرد ظهر جمعه براي نهار برويم خانه اش . گفتيم :خانوادگي يا مجردي ؟
گفت :شما متاهليد ، چه دليلي داره مجردي جايي بريد . دعوتش را قبول كرديم و رفتيم . زن ها رفتند توي اتاق و مردها هم توي اتاق ديگر .
قبل از ناهار ، رو كرد به ما و با همان لهجه نيشابوري گفت : دستهاتون رو بيارين جلو ببينم . مي دانستم كه اهل شوخي و بذله گويي است ولي منظورش را نفهميدم . نگاهي به هم كرديم . با خنده گفتم : وقتي علي خالو مي گه دستهامونو ببريم جلو، بايد ببريم وگرنه بهمون «بشين پاشو ميده» . دست هامون رو برديم جلو گفت : ناخن هاتون بلنده .
رفت ناخن گير و يك تكه پارچه اورد . گفت : ناخن هاتون رو بگيريد و بريزيد رو اين پارچه .
خنديدم و گفتم : لابد اين آقاي خالو روز جمعه هم دنبال عمل مستحبي و ثوابه .
ناخن ها رو گرفتيم . رفت و چيزي نگذشت كه ديدم با يك پارچ پر از آب و يك لگن خالي برگشت ، صابون هم اورده بود . دوباره به هم نگاه كرديم .گفت : خيلي خوب ، حالا دست ها هم بايد تميز بشورين . همين كار را هم كرديم . جالب اينجا بود كه خودش آب مي ريخت .
ميرشاد گفت : حاجي برامون چه خواب و خيالي ديدي ؟ راستشو بگو . گفت صبر داشته باشين .
كمي بعد سفره را انداخت و مخلفات ناهار را چيد . رفت و با يك سيني پر از غذا برگشت ، گذاشت وسط سفره و نشست . گفتم : پس قاشق و بشقاب چي حاج علي ؟
لبخندي زد و گفت : شما مي دونيد كه غذا خوردن با دست مستحبه پس يا علي .
تازه علت ناخن گرفتن و دست شستن را فهميده بودم . گفتم امروز كلا ما رو بردي تو خط مستحبات ها .
خنديد و گفت بسم الله ... يادتون نره .
بدون اغراق بگويم ، توي عمرم ناهاري به ان خشمزگي نخورده بودم ، هنوزم مزه اش زير دندانم هست .
*********
پس از شهادت ، يك روز همسرش مي گفت : اون روز كه آقاي خالو شما رو دعوت كرد ، يادش نبود كه توي خونه قاشق و بشقاب كم داريم . من خيلي حرص و جوش خوردم ، ولي اون خدابيامرز خونسرد بود و مي گفت شما نگران نباش ، خودم جوري درستش مي كنم كه آب از آب تكان نخوره .
پي نوشت :
از اين به بعد سعي بر اين است كه درباره ي سبك زندگي شهدا و بزرگان مطلب بنويسم تا در اين وانفساي تجملات و چشم و هم چشمي كه بيشتر و اكثر قريب به اتفاق مردم اعم از مذهبي و غير مذهبي رو گرفته شايد جرقه اي در تاريكي باشد و لبيكي باشد به نداي ولي زمان درباره ي سبك زندگي .
بعد نوشت :
چه جوابي براي خدا در قيامت و شهدا داريد خانواده هايي كه ازدواج جوانان را اينقدر سخت و شكنجه وار كرديد . بترسيد از روزي كه ....
اخر نوشت : سانسور شد .